تبليغاتX
دست نوشته هاي من

دست نوشته هاي من
ثانیه ای از دلم

فریاد سکوت

سلام
لطف كردی سر زدي
با تشكر





» 88/09/01 - 88/09/30
» 88/08/01 - 88/08/30
» 88/03/01 - 88/03/31
» 87/11/01 - 87/11/30
» 87/03/01 - 87/03/31
» تشویش
» بی تاب
» اوج حسرت
» من کیستم؟
» گناهم چیست
» انتظار
» من این نیستم
» مکث
» دگرگون
» شک

تشویش چهارشنبه 1388/09/04

خانه ای پرتشویش

ذهن من مست فراموشی یک تکرار است

و دلش می لرزد وقتی . . .

من شبی سنگینم و دلم می ترکد وقتیِِ ؛ سایه ای می میرد،

سکوتی می شکند،عارفی می بازد و زبانی می ماند.

تشویش،سایه اتفاقی است؛هرزه،پوچ،مرگبار

من تکرار تشویشم و صدایم می لرزد وقتی . . .

نفسم می گیرد و دلم می خواهد بروم تا قدرت،بروم تا آزادی.

انتقامی که از تشویش است پر از شعر سرودن نیست.

سفری در راه است،من باید بروم

سفرم شاید سیب نبود

سفرم اما سیب خواهد شد


بی تاب جمعه 1388/08/22

نگه کن به مسجد نگاهت کنند

سواری بده تا سوارت کنند

صدای زمینی ،نه آن زندگیست

صدایی بسی مردتر،ز این بی کسیست

من اما صدایم نهفته به کام

دلم مجد آلام دیِوان خام

نگاهم چو مستان،چو بیداد کرد

صدایم نگاهی به دیوار کرد

شرف،زندگی،ثانیه،مرگ من

خدای حسادت،نگاهم ببر

دلم،دین من،زندگی با تو بود

نگاهم به مانند گل با تو سود

من اما اگر جان جانان شدم

صفای دگر بار ایران شدم

حزین در دلم پیچ در پیچ بود

صدایم نگاه و ولی نیش بود

دلم هی نفس می زد و هی نفس

نگاهم ولی در قفس می زد و هی قفس


اوج حسرت دوشنبه 1388/03/18

هاج  و واج،مست وخراب

در پی جادوی زمان

زاغه را پست کنند و صدا را مبهوت

فکر من شانه ی بدبینی بود

نفس خوف، نگاهم می کرد

من به اندازه یک مشت غزل می نوشم

و به دیوار، دری را به هلاکت کشتم

ودگر بار جوان شد دل من، در پس اندوه زمان

شفق عاطفه را دیدم

نفس عشق به هر جا پیداست

من به باران،به ترانه،غزل ثانیه را فهمیدم

و در اوج می ایستم


من کیستم؟ چهارشنبه 1387/11/23

ساعتی پیش دلم باز گرفت

قصه ها در ره پرواز گرفت

من بی کینه خاموش احیا شده ام

ساعتی پیش زمانی که دلم باز گرفت

من هوس بودم و دیوانه، نه در این ره عشق

من چه گویم که چرا شد،که چرا از تو نوشت

من همی دانم،که زیبای به هر چیز،خداست

من ندانم اگر من نبدم او چه سرشت

من گلم ، ناوک زیبای زمانم

مست باید ، تا که شوم ناوک غمناک بهشت

من زمینم،به زمان ابدی مست شدم

ساعتی پیش صدای ملکوت، به من غمزده، بی تاب شده

یک ندا داد که از دل، دل من باز شده

من اگر تیره شدم،ثانیه را خیره شدم

من اگر ماه شدم،چشم شدم

خرده مگیر

من دگر بار به هر راه که باشم،به خدا محو شدم

من صدایم سحر ثانیه هاست  و دلم مثل جهان بی تاب است

چه کنم،شاید این قسمت من بود که من بحر شدم

من اگر زود بجنبم،به خدا محو شوم

من اگر دیر از اینجا بروم،حذف شوم

من نمی دانم کیم،من نیسنم

من در این هنگامه عشق کیستم؟

سرو باید بود شاید من آن نیستم

صبر باید شاید ...

من کیستم؟


گناهم چیست سه شنبه 1387/11/22

گنهم چیست که در ثانیه ها سرگردانم

ودر اندوه زمان خرسندم و به آن دلداده دلم می لرزد

گنهم چیست که از فرط فراق لب عشق

به هوای نفس پنجره ها سر بی کینه خود میشویم

من جهان را به همانند سفرهای دراز در غم طاق اقاقی دیدم

نگاهم بغض دارد ودر شبم ستاره ای می درخشد

دوان دوان سراغ کوچه الحاق را می گیرم

ودر آنجا پشت در پشت نواده های زمین را حس می کنم

در کرانه های پست با حالتی بغض آلود

شبانگاهان با صدای سرد زیسته ام و در تابستان با سرمای عشق پژمردم

من با عشق همزادم و بی او میمیرم


انتظار سه شنبه 1387/11/22

روزی صبح خواهد شد

ومن اکنون به هوای آن روز به در پنجره ها می کوبم

وبه شمشیر زمان می گویم که مرا تیغ برنده نیست جایی

و به انگشت به آن فهماندم که که مرا با دف سبز و عطش ثانیه بی چون و چراست

من به هر بادیه در ذهن علف می نوشم

و در آنجا هوس ساعت بی تاب زمان را دارم که به دنبال تکان دادن سر می گردد

سفرم غبطه خوران در پس یک معرکه پیداست

واز اینجا که دلم غمگین است سفرم را به زمان ها بُردم

من شفق را بوییدم


من این نیستم سه شنبه 1387/11/22

محکی شاید و صدایی غمگین و دلم بغض ستایش از عشق

نگاهم حسرت وصدایم بیدار و سرم سنگین ودلم پردرد

شقاوت در ذهن

که از اینجا بروم تا به کبوتر

و از آنجا به سراپرده عزلت نگزینم جایی

من دگر بار به خود میپیچم که چرا رفت،چرا هست،چرا بود و زمان را به نوازش وامی دارم

و به اندوه حقایق مُردم

و سرم را به زمان نزدیک و دلم را به همان جا کُشتم

من دگر وسوسه عشق ندارم

شبی غمگین است که دلم می ترکد و نگاهم مثل یک موج دگر بیهوده است

من به طاووس به نمناکی اشعار زمین مدهوشم

و صدایم نفس ثانیه ها و دلم بغض زمان در اوج

آی مردم،من این نیستم

من به بیگاری هر ثانیه در بند نگاه آمدهام و دلم می داند

من به هر جا که روم دستم ازاینجا خالی است و در آنجا دل من می ترکد

من به آغوش زمان نزدیکم


مکث دوشنبه 1387/03/20

صبر كن،من در يك قدمي هستم

صداي آرامش،فكر عجيب و راهي بي پايان

مرگ را مي شنوم،من در تپانچه زاده ام

سكوت را مي فهمم و مي شناسم حس اش را

من با زباله هاي آرامش زيسته ام

و با خوف مهربان، در كشاكش پست دوران،سرود دگرگوني مي خوانم

نه

من شاكي شكايت كننده اي هستم كه جرمش صداقت و سادگي است

سردردي است كه مرا مي آزارد

فكر مرا و حس

من شرمسارم به زندگي

غرشي عجيب زبان را بي شعار مي كند

من ساكت و هشيار ايستاده ام

ثانيه اي در دست

جرقه اي در ذهن

عصايي در نفس(وجود)

عادت به بيگاري

شبانه وار در امتداد لحظه مي ايستم تا ...

مكث

من همين جا هستم

جامدادي پر از رنگ زرد

با پوچي بي زوال

من در كناره هاي بستر فكر ايستاده ام

به گذشته

صبر كن

دستي مرا به يك عمق مي كشد

من در فراموشي زمين ايستاده ام

با شرارتي از نوع جنون و نمايشي از حس فدا

من با لطافت زيسته ام و عشق را به توان مي رسانم...

...تا لحظه خنده زند


دگرگون دوشنبه 1387/03/20

حس جا ماندن،تنهايي

مرا مي فشارد در دگرگون روزگار

شك مي كنم به آدميت

منتظر

آرامش در راه است

سكه ها مي افتند،صدايي عجيب

من در كوران بي مهري مدفونم

مرگ اختيار، نزديك

تولدي دوباره


ادامه مطلب

شک دوشنبه 1387/03/06

خوابهاي صادقانه،خوب،بد

حصاري در برابر تنهايي

تجربه مرگ و زيباترين الفاظ

محبت در دنيايي ديگر

در اينجا شك

مؤمنان ديگر،در راهند

سكان صعود ها را رها كرده اند

مرگ در يك قدمي است

مي چرخند و مي روند با شك

در امتداد حضور بي پايان

كولي ها مي آيند

آب مي رود

شك كرد،ايستاد

پاره كرد و پريد

پس مي ماند با عشق

 

 

 


» طلوع عشق
فال حافظ! نیت کن!




»
RSS 2.0

Designed By ParsTheme